دیدار

ان روز که همه بدنبال چشمان زیبا هستند تو بدنبال نگاه زیبا باش

ببین كه چگونه لبهای ساكتم در شهوت بوسیدن لبهای معصوم تو سكوت كرده اند ، شاخه گل سرخی به روی چشمانت میگذارم و با چشمانی بسته برای اولین بار تو را میبوسم ، آن هنگام كه هر دو در شهوت تن غرق بودیم دیدی كه خداوند میخندید ، خداوند خوشحال شده بود ، خداوند خوشحال شده بود . پس بیا نترسیم و تا ابد لبهایمان را به هم گره بزنیم تا ابد . ای تنها منجی من ، مرا تنها مگذار ، اگر آسمان شوی برایت زمین خواهم شد تا به رویم بباری ، برای چشمان معصومت نگاه خواهم شد و برای گوشهایت صدا ، برای نفسهایت گلو خواهم شد و در رگهایت از خون خود خواهم دمید ، و پس از مرگت نیز برای جسدت كفن خواهم شد ، مرا تنها مگذار ، مرا تنها مگذار  .  روزی كه خداوند تو را می آفرید از او زمان مرگت را پرسیدم ! میدانی چرا ؟ برای اینكه پیش از تو بمیرم و هیچ گاه مرگت را نبینم . میخواهم تا همیشه برایم زنده باشی تا همیشه .  تو دیگر تنها نیستی ، خانه ای خواهم ساخت برایت ، از استخوانهایم ، برایش ستون و از پوستم برایش سقفی ، قلبم را با برق شكاف میان سینه هایت میشكافم و از گرمی خون رگهایم برای شبهای تاریك تنهاییت آتشی می افروزم و تا همیشه در كنارت میسوزم تا همیشه و در عوض فقط از تو میخواهم گونه های خیسم را پاك كنی ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر ۱۳۸۸ساعت 19:16  توسط   |