تبليغاتX
دیدار


دیدار

ان روز که همه بدنبال چشمان زیبا هستند تو بدنبال نگاه زیبا باش

 

 

چقدر سخته تو چشای کسی که تموم عشقت رو ازت دزدید و به جاش

یه زخم همیشگی رو قلبت هدیه داد زل بزنی و به جای اینکه

لبریز کینه و نفرت شی حس کنی که هنوزم دوسش داری

چقدر سخته دلت بخوادسرت رو بازبه دیواری تکیه بدی که

یه بار زیر آوارغرورش همه وجودت له شده

چقدرسخته تو خیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی

اما وقتی دیدیش هیچ چیزی جزسلام نتونی بگی

چقدرسخته وقتی پشتت بهش دونه های اشک

گونه هاتو خیس کنه اما مجبورباشی بخندی تا

نفهمه که هنوزم دوسش داری چقدرسخته گل

آرزوهاتو تو باغ یکی دیگه ببینی وهزار بار

تو خودت بشکنی و اون وقت آروم

زیر لب بگی گل من باغچه نو مبارک

نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 15:58 توسط نگار | |

نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 19:44 توسط نگار | |

TinyPic image

گفتی بمون  بامن بمون  گفتم می مونم 

گفتی با دل تنگی بخون گفتم می خونم 

گفتم که مست و عاشقم دیونه ی تو

هرشب خرابم  گوشه ی میخونه ی تو 

گفتی ببندم عهدو بایاد تو بستم 

تاج غرورم رو به زیر پات شکستم

گفتی که بایدخاطرم شرط تو باشه 

 راه خیال خسته ام خط توباشه

گفتی که بریاس تنت پیرهن بدوزم

چون شاپرک باشم که ازعطرت بسوزم

گفتی که دستامو بگیر گفتم می گیرم

گفتی که ازعشقم بمیر گفتم می میرم

گفتم وگریه کردم وپای تو ساختم

این دل سر به راه آسون به تو باختم

چرابا اینکه میدونم سفر کرده

هنوز دلگرم امیدم که  برگرده.....

 (با عرض سلام دوست دارید درباره هنرمینیاتور بیشتر بدونید سری بزنید به دنیایی مینیاتور)

www.avayeazad1.blogfa.com 

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 21:22 توسط نگار | |

یامون باشه که هیچ کس رو امیدوار نکنیم بعد یه دفعه رهاش کنیم

چون خرد میشه میشکنه و آهسته می میره

یادمون باشه که قلبمون رو همیشه لطیف نگه داریم

تاکسی که به ما تکیه کرده سرش درد نگیره

یادمون باشه به قولی که به کسی میدیم عمل کنیم

یادمون باشه هیچ کس رو بیشترازچند روز چشم براه نذاریم

چون امکان داره زیاد نتونه طاقت بیاره

یادمون باشه اگه کسی دوسمون داشت بهش نگیم برو نمیخوام ببینمت

چون زندگیش رو ازش می گیریم

نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 15:14 توسط نگار | |

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 20:58 توسط نگار | |

ببین كه چگونه لبهای ساكتم در شهوت بوسیدن لبهای معصوم تو سكوت كرده اند ، شاخه گل سرخی به روی چشمانت میگذارم و با چشمانی بسته برای اولین بار تو را میبوسم ، آن هنگام كه هر دو در شهوت تن غرق بودیم دیدی كه خداوند میخندید ، خداوند خوشحال شده بود ، خداوند خوشحال شده بود . پس بیا نترسیم و تا ابد لبهایمان را به هم گره بزنیم تا ابد . ای تنها منجی من ، مرا تنها مگذار ، اگر آسمان شوی برایت زمین خواهم شد تا به رویم بباری ، برای چشمان معصومت نگاه خواهم شد و برای گوشهایت صدا ، برای نفسهایت گلو خواهم شد و در رگهایت از خون خود خواهم دمید ، و پس از مرگت نیز برای جسدت كفن خواهم شد ، مرا تنها مگذار ، مرا تنها مگذار  .  روزی كه خداوند تو را می آفرید از او زمان مرگت را پرسیدم ! میدانی چرا ؟ برای اینكه پیش از تو بمیرم و هیچ گاه مرگت را نبینم . میخواهم تا همیشه برایم زنده باشی تا همیشه .  تو دیگر تنها نیستی ، خانه ای خواهم ساخت برایت ، از استخوانهایم ، برایش ستون و از پوستم برایش سقفی ، قلبم را با برق شكاف میان سینه هایت میشكافم و از گرمی خون رگهایم برای شبهای تاریك تنهاییت آتشی می افروزم و تا همیشه در كنارت میسوزم تا همیشه و در عوض فقط از تو میخواهم گونه های خیسم را پاك كنی ...

 

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 19:16 توسط نگار | |

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 15:58 توسط نگار | |

 

بوســـه

این روزها به لحظه ای رسیده ام که با تمام وجود ملتمسانه از اشکهایم می خواهم که یادت را از ذهن من بشوید... یادت را بشوید تا دیگر به خاطر تو با خود جدال نکنم ...

من تمام فریاد ها را بر سر خود می کشم چرا می دانستم که در این وادی ، عشق و صداقت مدتهاست که پر کشیده اند اما با این همه تمام بدبینی ها و نفرتها را به تاریک خانه دل سپردم

و در گذرگاهت سرودی دیگر گونه اغاز کردم و تو... چه بی رحمانه اولین تپش های عاشقانه قلب مرا در هم کوبیدی ...

تمام غرور و محبت مرا چه ارزان به خود خواهیت فروختی ،  اولین مهمان تنهایی هایم بودی...
روزی را که قایقی ساختیم و آنرا از از ساحل سرد سکوت به دریای حوادث رهسپارکردیم دستانم از پارو زدن خسته بود ... دلم گرفته بود...

زخم دستهایم را مرهم شدی و شدی پاروزن قایق تنهایی هایم... به تو تکیه کردم...
هیچ گاه از زخمهای روحم چیزی نگفتم و چه آرام آنها را در خود مخفی کردم ...
دوست داشتم برق چشمانت را مرهمی کنی بر زخمهای دلم اما لیاقتش را نداشتم....

مدتها بود که به راه های رفته... به گذشته های دور خیره شده بودی ...من تک و تنها پارو می زدم و دستهایم از فرط رنج و درد به خون اغشته بود... تحمل کردم ... هیچ نگفتم چون زندگی به من اموخته بود صبورانه باید جنگید ...

به من اموخته بود که در سرزمینی که تنها اشک ها یخ نبسته اند باید زندگی کرد...
اما امروز دریافتم که حجمی که در قایق من نشسته بود جز مشتی هیچ چیز دیگری نبود...
و ای کاش زود تر قایقم را سبکتر کرده بودم...

با این همه... بهترینم دوستت دارم ... هرگز فراموشت نمی کنم...

هیچ کس این چنین سحر امیز نمی توانست مرا ببرد آنجایی که مردمانش به هیچ دل می بندند با هیچ زندگی می کنند به هیچ اعتقاد  دارند و با هیچ می میرند!

نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 19:35 توسط نگار | |


Design By : Night Skin